تبلیغات
مزخرفترین مزخرفات محض یک مزخرف گو - زندگی1 ....

مزخرفترین مزخرفات محض یک مزخرف گو

زندگی1 ....

 

http://img4up.com/up2/60261733714360773816.jpg

من فکرمیکنم با خوندن این داستان زندگیم نظرتون راجع به من عوض بشه یا اینکه خیلی خیلی تعجب

کنین که من با اون سن کمم....بخونین بعدا نظر بدین...ولی اگه فکرمیکنین بعد

از خوندنش از من بدتون میاد لطفا نخونین

 

میخوام تمام خاطرات و گذشتمو به صورت داستان براتون بگم  شاید یکم خالی بشم و این ازهمه درد و غصه

چون شاید از نظر همه دوستا و فامیلام زندگیم شبیه فیلما و رمان های عاشقانست...

.من این همه دارم شوخی و شیطنت میکنم

فقط به خاطر اینکه برا چند ساعتم که شده خوش باشم ولی شماها که از این دل صاب مرده خبر ندارین

به دلیل این که حجمش بالاست تو دو قسمت گذاشتم
 

دقیقا 6سال پیش همین موقع ها بود 18ساله بودم...18ساله بودم که عاشق شدم...

عشق دعوا و سروصدا بودم  تو اون سن واسه خودم بزن بهادری بودم  روزی نبود که تو محل جنجال به پا نکنم

واسه خودم چندتا نوچه هم داشتم  مثلا فکرمیکردم اینطوری واسه خودم کسیم  و بهم احترام میذارن اما نمیدونستم که آیندمو تباه

میکنم...اهل درس هم که نبودم مدرسه هم

فقط واسه اینکه حوصلم سر نره به عشق جمع شدن با رفقا  و اذیت کردن دبیر ها و سرکار گذاشتن دخترا میرفتم ....خلاصه بگم

هیشکی از بنده دل خوشی نداشت....

تابستون بود اوایل تیرماه با یکی از دوستام جلو سوپر بابابزرگم نشسته بودیم ونوشابه میخوردیم(تمام جزئیات اون لحظه ها تو

یادمه)که دیدم یه دختر از مغازه بابابزرگم اومد بیرون اصلا

مثل اینکه آدمیزادنبود یه فرشته کوچولوی زمینی بود مثله ماه شب چارده تو عمرم دختر به این خوشگلی و نازی ندیده بودم به

 قیافش 16-17ساله میومد چشمای درشت و کشیدش آبیه آبی بود  لباش سرخ سرخ بود پوستشم

بین چادر مشکیش سفیدتر نشون میداد اول فکر کردم اشتباه میبینم دقت که کردم هیچ آرایشی تو کارش نبود موهای مشکیشم

 یه کم از زیر مقنعه و چادرش معلوم

بود(آخ خدایا بعد از چهارسال هنوزم جز به جز قیافشو یادمه)دستش لواشک بود یه لحظه بهش لبخند زدم نه از اون خند های

هوسی و شیطانی نه از اون خند های شرارت آمیز

یه لبخند پاک وصادقانه زدم از ته  دلم  فکر کنم   خجالت کشید سرشو انداخت پایین و رفت دوستم(امیر علی) بهم تنه زد وگفت:سهیل طرفو

داری چه ملوسه؟ بهش یه چش غره رفتمو گفتم خفه  افتادم  دنبالش نذاشتم دوستم بیاد

همون لحظه  ا ول روش غیرتی شده بودم

راه افتادم پشت سرش اما مزاحمش نشدم دلم نمیومد اونطوری اذیتش کنم  آخه خیلی قیافه ی معصوم و غمگینی داشت 

خونشون تو همین محل ما بود واسم عجیب بود که

تاحالا ندیدمش آدرس خونه رو که یاد گرفتم دیگه برو که رفتیم بعد از یک ساعت تحقیق و پرس وجو از اهالی محل و  مخ کار گیری

 

خواهرم که بهم اطلاعات بده

فهمیدم اسمش پرینازه (بیچاره پریا چقد خوشحال بود که اسمش شبیه پرینازه) 16سالشه و سه تا دخترن   و پریناز بچه آخریه و دوتا خواهراش ازدواج کردن سه ماه میشد که اومده

بودن محله ما اما چون ازبس به خاطر درسا و حجب و حیایی که

 

داشت  کم میومد بیرون من اصلا ندیده بودمش البته خودمم خوشم نمیومد زیاد بیاد بیرون بهتر که  کم پیداست از چشمهای هرزه

به دوره(پررویی منو میبینین؟دختره رو صاحاب شده بودم)

با اینکه همیشه تو محل ول بودم فهمیدم که شیرازی هستن و چندسالی

میشد که  اومدن تهران (توروخدا سرعت ََُِADSlمحله مارو

دارین در عرض یک ساعت همه این طلاعات دستگیرم شد خوبی این محله ها ما همینه دیگه سریع همه چی پخش میشه وهمه

همدیگرو میشناسن)

 نمیدونم چرا انقد اسیر پریناز شده بودم پریناز خیلی ساده و بی شیله پیله بود خیلی باحیا و مودب بود همین

خصوصیاتش منو عاشق خودش کرد اون با همه ی دخترا فرق داشت ...با این که تیپ و قیافم دخترکش بود اما هیچ

توجه ایی به من نداشت  همین کاراش منو جری تر میکرد تابستون اون سال گذشت و من هنوز هیچ اقدامی نکرده

بودم

مهر  اومده بود ومن به زور مدرسه  میرفتم کتابام نو و دست نخورده یه گوشه اتاق بود فکر و ذکرم شده بود پریناز

خواب و خوراکم شده بود پریناز تمام زندگیم شده بود پریناز صبحا صبح زود خوشتیپ میکردم میرفتم

بیرون منتظرش مدرسش ساعت 7شروع میشدومن ساعت 6 دمه خونشون بودم  تا مدرسه پشت سرش میرفتم که

کسی مزاحمش نشه آخه پریناز اونقدر ناز  بود که سرها تو خیابون برای دیدنش میچرخید....

ظهرها هم ساعت یک ونیم

 از مدرسه تا خونه اسکورتش میکردم دیگه همه اهالی محل با خبر شده بودن

که پریناز چشممو گرفته دیگه کم کم باید به

فکر میافتادم

....من موندم ...آخه این چه حسی بود؟لعنتی چرا نمیتونستم ازش دل بکنم اونکه اصلا

اهل دوستی و این جور حرفا

نیست  پس چطوری میتونم باهاش باشم؟؟؟

به خاطر اینکه  غرورمو شیکونده بود  و تحویلم نمیگرفت دیگه نمیخواستم محلش بذارم ...تصمیمو گرفتم یه روز نرفتم که

ببینمش...وای چه روزی دیوونه و کلافه شده بودم... من نمیتونستم ازش دل بکنم...

تا شب رو تختم دراز کشیدمو فکرکردم باید  یه کاری میکردم که تو چشمش بیاد از اون  کارای دختر پسند اما

پریناز که

مثله بقیه دخترا نبود پس باید کارای خیلی خیلی گنده انجام میدادم اما نمیدونستم چه جوری باید بهانش جور میشد

 

 

آخرای مدرسه بود و زمان امتحانات فقط میرفتم مدرسه امتحان که نه ورقه سفید تحویل میدادم میومدم

بیرون...امتحانا

که تموم شد چندروزی رفته بودم تو فکر... تصمیمو گرفته بودم که برم خاستگاری پریناز...

...کم کم تصمیم گرفتم آدم باشم...شدم یه پسر حرف گوشکن...تمام کارای

خونه رو

انجام میدادم..میرفتم مغازه جای بابابزرگم...دعوا و ولگردی هم تعطیل شد،پارتی ،مستیو....

چون اون موقع ها همش با رفقا میرفتیم مهمونیو تولد دوست دخترامونو تا صبح تو بغلشون حال میکردیم خلاصه آشغالی بودیم واس خودمون آشغال به معنای واقعی کلمه

.نمازخونم شده بودم حتی بعضی موقع ها مسجد و هیئت

 

هم میرفتم  آدم بودنم تو چشم پریناز میومد  کم کم  احساس کردم نگاهاش تغییر کرد

و من این رو حس میکردم

 

جایزه این کارا هم یه موتور نو و جدید بودکه بابام واسم خرید....

اما من هدف چیز دیگه ایی بود...یه ماه گذشت که کم کم رفتم

رومخ مامانم اینا که زن میخوام..اوناهم از خدا خواسته قبول کردن منم گفتم که کیو میخوام

کلی ذوق کردن...گفتم حالا که اینا قبول

کردن...پریناز و خانوادشم دیدن که چقدر خوب شدم...

حتما اونو به من میدن....خلاصه قرارمدار گذاشته شد شب خاستگاری

 اومد و رفت  اونا از ما وقت خواستن تا بلاخره که تحقیق کردن دیدن خوب شدن قبول کردن

 

وای خدایا...عاششششششقتم..باورم نمیشد..به همین زودی پریناز مال من  میشد؟....

داشتم خواب میدیدم؟برو باوووووووو.

خواب

 

چیه؟



[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ soheil ] [ حرفاتون() ]