تبلیغات
مزخرفترین مزخرفات محض یک مزخرف گو - زندگی2.....

مزخرفترین مزخرفات محض یک مزخرف گو

زندگی2.....


http://img4up.com/up2/19741371605114522956.jpg

برین ادامه مطلب...

حیف چه روزایی بود..مثله باد گذشتن...خلاصه همه ی کارا انجام شد و

ماباهم نامزد شدیم قرار شد منم  درسم رو ادامه

بدم....بعد

نامزدیمون از پریناز میخواستم همه جا باهم باشیم..خیلی خوش میگذشت...

پارک و سینما

یادمه یه شب خونواده پریناز اینا میخواستن بیان خونمون پرینازم یه خرده دپ میزد

یه فکری اومد تو کلم یه لبخند مرموز زدمو بلند شدم و گفتم:ببخشید الان میام

این الان میام یعنی دیگه نمیام

رفتم طرف آشپزخونه واز اونجا گفتم پریا بیا کارت دارم!!!!

بعد پریا اومد گو:چیه؟

من"آجیه  گلمممممم پریا خوشگله برو پرینازو ببر بالا تو اتاقت

پریا:ای شیطون میخوای نامزد بازی کنی؟

من:اینش بهتو نیومده

خلاصه رفتو پرینازو برد بالا اتاقش

منم بدو رفتم بالا گفتم زود باش خانوممو بده

پرینازو کشوندم اتاقم پریا هم داد زد سهیل زن ندیده :دی

رفتیم تو اتاقم پامو زدم به دیوار و با لذت به پریناز نیگاه کردم

گفت سهیل چه قد شلخته ای نمیخوای اینجا رو تمیز کنی

منم گفتم یه خانوم دارم برام تمیز کنه:(

رفتم از پشت بغلش کردمو گفتم دوستت دارم (عرق شرم اومد رو پیشونیم

من که تو این کار یعنی گفتم دوستت دارم استادم ولی اینبار از سر حجب و

حیا و از ته دلم بود

خجالت کشیدم)

رفتم رو تختم دراز کشیدم و بهش نگاه کردم (اینجاشو هیچ وقت یادم نمیره:دی)

اومد رو تختم نشستو

با خنده دستشو کشیدم که یهو افتاد تو بغلم (اینگار قلبم داشت از جا کنده میشد)

گفت"اااااااا سهیل چیکار میکنی؟

روسریشو از سرش دراوردم و گفتم کار خوب

یکی زد تو سینم و گفت: ولم کن

دستمو دور کمرش محکم کردم گفتم اگه بزارم بری ....هه (یادش به خیر)

سرشو گذاشت رو سینمو گفت :سهیل ولم کن دیگه

میدونستم خجالت میکشه با دست آزادم چونشو گرفتمو رد بینیمو زدم به بینیش گفتم:نووووووووووووچ

تو چشاش نگاه کرمو گفتم توکه منو تنها نمیزاری؟

یه لبخند زد(جیگرم آتیش گرفت) گفت: نه تنهات نمیزارم تا ابد(ولی نمیدونم چرا زد زیرش؟)

سرمو بردم زیر گوشش گفتم:قول؟؟؟؟؟؟

پریناز خودشو عقب کشید و بهم نگاه کرد و گفت:قول پسر بد(آخه چرا زدی زیرش؟)

با خنده گونشو بوسیدم

موهاشو بهم ریختم که با اخم گفت:نکن سهیل

اینقدر دوس داشتم حرصشو دربیارم

محکم گرفتمش شروع کرد به ول خوردن تو بغلم هرچی تقلا میکرد نمیتونس بلند شه

خندم گرفته بود تا خالا با دختری مثه پریناز نبودم نمیدونستم چه جوری رامش کنم...هه

موهاشو زدم کنار گفتم خیلی بدقلقی ها

باخنده گفت در عوض تو خیلی پرویی!!!!!!!!!!!

و.............................................

(یاد این قضیه میوفتم هم میخندم هم گریه میکنم)

بعضی موقع ها هم زنگ خونه هارو

میزدیم و فرار میکردیم من دستشو میکشیدم میدویدم آخه خیلی سرعت نداشت...

تا آخر شب بیرون بودیم خوش میگذروندیم

 

هرچند بابای پریناز یکم جیلیزویلیز میشد ولی کاری نداشت...

بعضی موقع ها اون میومد مهمونیای خانواد ما ..بعضی موقع

هاهم

من میرفتم مهمونیای اونا....تو همین مهمونیا و دور دور رفتنا بود

که فهمیدم چشم خیلی از پسرا  و مردا رو پرینازه هرچند که

چادری و باحجاب بود اما زیباییش  خیره کننده بود و این باعث حسادت وحساسیت من میشد...

شب پریناز بود خونمون اومد تو

اتاقم اون پریناز به خاطر خجالتی بودنش روسریشو پیش من در نمیاورد من م ازش خواستم که راحت باشه و مانتو و روسریشو

دربیاره(البته قصد بدی نداشتما)پریناز قبول نکرد و گفت اینطوری راحتره..منم بار دیگه ازش خواهش کردم و گفتم که ما  الان زن

و شوهریم و به  همدیگه حلالیم لازم نکرده خودتو اینطوری پیش من بپیچونی که بازم دیدم قبول نمیکنه ...منم که حسابی

توپم پر

بود ..با یکی از اون فریادای ترستناکم بهش توپیدم بهش گفتم

((فقط بلدی ناز و اداهاتو خوشگلیاتو به اون عوضیا نشون بدی؟))

 

میدونستم که پریناز اهل این کارا نیست و خیلی محجوبه اما خودم میدونستم

که این کارا بهانست و میخواستم گربه رو دم

حجله بکشم..اشک تو چشماش  جمع شده بود و لباش میلرزید..

خیلی خواستنی ترش کرده بود....یه لحظه حواسم پرت شد..من

تو اوج عصبانیت بودم...که یهم رفتم جلو..

(از گفتن دقیق ماجرا به دلیل شئونات اخلاقی معذورم.البته از بوس بیشتر نبود)

(باورم نمیشد وقتی رفتم جولو و خواستم......اون هیچ حرکتی نمیکرد!!!!!!مثه مرده ی متحرک

بود هه....کلی اون شب بهش خندیدم درست برعکس اون دخترای هرزه که تو مهمونیا میدادنمون مستمون میکردم و هرکاری با آدم میکردن!!!!!!!!!!اون مثه فرشته ها بود)


..بعد از این ماجرا یه ماهی گذشت روش بیشتر حساس شده بودم...میخواستم فقط مال خودم باشه دوست نداشتم کس دیگه ایی

 

بهش نگاه کنه...هرجا میخواست بره میرفتم خودم میرسوندمش...

تو مهمونیا همش پیشش میشستم کسی بهش یه نیم نگاه

 

 نندازه..بیچاره همش مراقب بود حجابش درست باشه یا مردی باهاش سلام و

علیک نکنه که من کفری بشم.. چقدر از دستم

عذابکشید چقدر باهاش دعوا افتادم سر این مسائل...

چقدر رفتارهای من بیشعور رو تحمل کرد دم نزد...

یه شب خاله پریناز اینا اونا که تو تهران زندگی میکردن خانواده من و پریناز اینا رو دعوت

کرد که بریم خونشون...اول ورود به مهمونی

دیدم که با لبخند و گرمی داره با پسرخاله بزرگش که من خیلی ازش بدم

میومد و چندبار حال منو گرفته بود سلام و احوالپرسی

 میکنه فکرکنم یادش رفته بود که من اونجام...

دیوونه شده بودم خون جلو چشمامو گرفت اما خودمو کنترل کردم تو مهمونی هم

اخم وحشتناکی کرده بودم و پسرخالشونگاه میکردم به پریناز هم طوری نگاه کردم

که یعنی بعدا خدمتت میرسم....بیچاره پریناز خیلی

ترسیده بود وسطای مهمونی که یهو بلند شدمو به پریناز  هم اشاره کردم بلند شه

همه تعجب کرده بودن ما اون موقع هنوز نامزد

بودیم یه بهانه ای جور کردم...از مهمونی رفتیم بیرون تو راه

تندتند راه میرفتم خونشون نزدیکه خونه ما بود

 پریناز هم

هرچی پرسید جوابشو ندادم..رفتم دم خونمون کلیدو انداختمو پریاهم هولش دادم تو .

.یه جیغ کوتاه و آروم کشید و گفت چرا این

 کار رو کردم...قیافمو که دید متوجه شدم  که ترس گرفتتش  برق حیاط هم خاموش بود

و همه جا تاریک...وحشی شده بودم رفت

با مشت و لگد افتادم به جون پریه نازم اونم فقط گریه میکرد و جیغ میکشید

به پام میافتاد که نزنمش اما من اون

لحظه قلبم سنگ سنگ شده بود...

دستو پام که خیلی سنگین بود مشتا و لگدهای محکمی بهش میزدم

(میدونم الان ازم متنفر شدین.حق دارین)

 موهاشو دور دستم پیچیدمو کشیدم پریناز نمیتونست از خودش دفاع کنه نزدیکه نیم ساعتی

فقط زدمش ..که دیگه

خودم خسته شدم...وسط حیاط نشسته بود و بلندبلند گریه میکرد..

مانتوش پاره شده بود چادر و روسریش هم یه گوشه افتاده و

خاکی شده بود موهاش تو صورتش پخش شده بود

(هنوز وقتی این صحنه ها یادم میاد کلمو میکوبونم به دیوار)منم رفتم یه گوشه

نشستمو نفس نفس میزدم یه ساعت تو همون حال بودیم که راهی ماشینش کردم

اونم هیچی نمیگفت مثل یه مجسمه اطاعت

میکرد و حرف نمیزد...روسریشو سرش کردم  چادرشوهم سرش انداختم..

تو روشنایی دیدم که چه گندی

زدم...خدایییییییییییااااااااااااااااا من عشقم چیکار کرده بودم؟

سهیل مگه تو نبودی که انقدر دیوونش بودی مگه همونی نبودی که

اولین گریتو به خاطرش کردی؟

صورتش وحشتناک شده بود ورم کرده وخونی بود.تا صبح تو خیابونا چرخیدیم

و با خودم فکر کردم چی بگیم.کسی هم بهمون زنگ

نمیزد مامانم اینا فکر میکردن من خونه پریناز اینام.

مادر وپدر  اون هم فکر میکردن پریناز خونه ی ماست.بلاخره یه تصمیمی

 گرفتم.بهشون زنگ زدم و گفتم ما رفتیم مسافرت که خیلی عصبانی شدن

چرا بهشون خبر ندادیم و از این حرفا

دوهفته تو یه مسافرخونه طرفای مولوی بودیم صبر کردم تا صورتش خوب بشه

اصلا بامن حرف نمیزد منم هرچی بهش میگفتم

(اصلا جای خوبی نبود چون طرفای فدک مسافر خونه نداشت)

غلط کردم ببخشید جواب نمیداد...

بعد از اینکه رفتیم خونه هامون تا دوهفته ازش خبر نداشتم هرچی زنگ میزدم موبایلشو یا رد

 میداد یا خاموش میکرد تلفن خونه رو هم خودش جواب نمیداد...

خونشونم که میرفتم خودشو به خواب میزد و در اتاقشو روم باز

نمیکرد خیلی دلتنگش شدم..کلافه بودم...

همه شک کرده بودن که یه چیزی بینمون پیش اومده تا اینکه به مامانش اینا گفتم یه

دعوایی پیش اومده حالا اون با من قهره ..=با اصرار خانوادش دوباره باهم خوب شدیم

و قول دادم دیگه نزنمش ..حالا  دوباره مثله سابق بود ...

تا اینکه دوباره سر و کله ی یکی دیگه پیدا شد  که من دوباره اون حالتی شده بودم ...

رفته بودیم پارک ساعی

 اون حالتی شده بودم دیدم پسره ی لاشخور داره خیره خیره پری منو نیگا میکنه

(عوضی .پدرسگ)همونجا تو پارک پسره رو چپ و راستش کردم...

هم زدم هم خوردم پریناز هم مات و مبهوت شده بود..برگشتنی

هرچی تو  دهنم بود به پریناز هم گفتم بهش گفتم حتما از قصد یه کارایی میکنی که

اینجوری نگات کنن..منه نفهم به پریناز که مثل یه

فرشته پاک و معصوم بود بهتون میزدم خاک بر سرت کنن سهیل...

پرینازهم فقط اشک میریخت تا میخواست یه حرفی بزنه و بهش میگفتم که خفه شه بعد از چند روز

دیگه  پریه نازمو ندیدم همه چی مثله باد گذشت و من فهمیدم که چندماهه ازهم طلاق گرفتیم

چند روز تو بهت بودم یادم اومد که چیکار کردم...

بعد از اینکه فهمیدم میخواد ازم جدا بشه رفتم جلو در خونشون داد و بیداد راه

انداختم که عمرا طلاقش بدم اما نمیدونم چی شد که دیگه پریناز رفت از زندگیم...

الانم خونشون همونجاست پری.

مگه چقد میخوای زندگی کنی که به خاطر اشتباهی که

کردی و رفت انقد بخوای غصه بخوری مگه خوشبختیشو نمیخواستی خب

اون الان با اون پسره خوشبخت میشه ..توهم دیگه

نباید به زن شوهردار فکرکنی

(البته هنوز که ازدواج نکرده ..میتونم هنوز روش فکرکنم مگه نه؟)..اما الان هم خوشحالم  که

پریناز داره خوشبخت میشه و به آرزوش که خوشبختی شه میرسه..

هم خوشحالم که دوستای خوبی مثه شما دارم من

 

هنوز میبینمش خیلی خانومتر شده از حالت بچگیش بیرون اومده...

منم میخوام کم کم فراموشش کنم این چیزا رو گفتم تا اگه شما

یکی رو از تمام وجودتون دوست دارین هیچوقت دلشو نشکنین و قدرشو بدونین.

و فکرنکین با قلدری و کله شق بازی 

میتونین به خواسته هاتون برسین و حرفتون رو به کرسی بنشونین...

اگه مامان و بابای منم اون موقع جلو کارامو گرفته بودن

من الان یه شکست عشقی تو زندگیم نداشتم....

اصلا فکرنمیکردین که زندگیم اینطوری باشه نه؟به قیافم نمیاد که یه بار نامزد

کردم و جدا شدم نه؟چیکا کنیم والا قیافمون بیبی فیس میزنه تقصیر ما نی...

الانم فقط ما با بروبکس مسخره بازی درمیاریم و دخیا رو اسگل میکنیم البته جی اف های دوستامو

چون من دیگه توبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کردم

داستان زندگی ماهم تموم شد..



[ شنبه 14 مرداد 1391 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ soheil ] [ حرفاتون() ]



نمایش نظرات 1 تا 30